وقتی
اون روز تو باغ همه ی خانومها رو جو گرفته بود و جلوی همه قهقهه می زدن و
شوهراشون هم بی خیال نشسته بودن و تماشا می کردن وقتی منو هم به جمعشون
دعوت کردن؛ آروم تو گوشم گفتی:
«مواظب وقار و متانتت باش عزیزم»
اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری
وقتی درعین حال که منو به فعالیت اجتماعی و درس خوندن و فعالیت در دانشگاه تشویق می کردی؛ هرازچندگاهی یادآوری می کردی که:
«غرور زن در مقابل مردان غریبه بجا و خوبه»
اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری
وقتی اون روز آقای همسایمون اومده بود دم در. چادر سر کردم و رفتم قبض ها رو ازش گرفتم .برگشتم دیدم با لبخند بهم خیره شدی گفتی:
«خوشم اومد چه مردونه برخورد کردی,بدون عشوه و طنازی»
اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری
وقتی اون روز تو مجلس عروسی یهو همه رو جو گرفت و زن و مرد قاطی شدن و... مردهای دیگه با چه لذتی بهتماشا نشسته بودن.
تو مثل برق از جا پریدی و زدی بیرون. پشت سرت اومدم . گفتی:
«متشکرم که اونجا نموندی»
اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری
_ فهمیدی که منم با همه زنا فرق دارم؟
این بار نوبت مصاحبه با عباس بود. اولی پرسید اسمت چیست؟ گفت: عباس! دومی پرسید اهل کجایی؟ گفت : بندر عباس! سومی پرسید کجا اسیر شدی؟ گفت: دشت عباس! افسر عراقی که فهمید عباس انها را سرکار گذاشته و آنها را دست انداخته، شروع کرد به زدن او و گفت: دروغ می گی ؟!!؟!؟! عباس خود را به موش مردگی زده بود و با تظاهر به گریه می گفت: نه به حضرت عباس
پرسیدم : آرزوی شما شهادته ، درسته؟
-
خندید بعد از چند لحظه سکوت گفت :شهادت ذره ای از آرزوی من است .من
میخواهم چیزی از من نماند . مثل ارباب بی کفن حسین (ع)قطعه قطعه شوم .اصلا
دوست ندارم جنازه ام برگردد.دلم میخواهد گمنام بمانم .
دلیل این حرفش را قبلا شنیده بودم .
میگفت : چون مادر سادات قبر ندارد ، نمیخواهم قبر داشته باشم .